تبلیغات
ســـــــــی تــــكــــــ - داستان كلاه فروش و میمون ها
 
ســـــــــی تــــكــــــ
درباره وبلاگ


سی تک ، یک نام نیست ، حتی اوج یک کوه نیست ، ساده تر که بگویم ، " چیزی به وسعت یک عمر خاطره ست " ، چیزی شبیه رقابتی بی ثمــــــر ، شاید برای یک از یاد رفته ی عاصی ، ســــی تک ، نشانه بود ، آواز یک پرنده ی خار زار برای آغـــاز مبارزه ، در جایی که فرصت نبرد نه برای رستم بود و نه ، اسفندیار ....!

مدیر وبلاگ : شیرین عنایتی
نویسندگان
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: نویسنده : شیرین عنایتی

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت 
و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
نکته : رقابت سکون ندارد




نوع مطلب : سایر مطالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 فروردین 1391 09:29 ب.ظ
در مقابل تقدیر خداوند همان کودکی یک ساله باش که وقتی اورا به هوا می اندازی
میخندد ...چرا که اطمینان دارد اورا خواهی گرفت
دوشنبه 14 فروردین 1391 09:19 ب.ظ
تركه سرش میخوره به میله وسط اتوبوس، جا به جا ولو میشه كف اتوبوس. بعد از چند لحظه، چشماشو باز میكنه میبینه مردم ایستادن بالا سرش میله رو گرفتن، میگه: ولش كنین ببینم چی‌ میگه...........

elahi gholfoone o0n khandehatoon beshammmmmmmmmmmmm
doostetoon darammmmmm
behtarinammmmmmmm
سه شنبه 16 اسفند 1390 04:36 ب.ظ
داستان خیلی قشنگی بود
کلی تجربه جمع کردیم
راستی امروز هم سالگرد تولد و هم سالگرد وفات پدر بزرگ مهربونمه
توی همونروزی که به دنیا اومد از دنیا رفت
یکشنبه 14 اسفند 1390 04:17 ب.ظ
hello my sisterداستان اموزنده ای بودوبه ما یاد میداد از تجربیات دیگران استفاده کنیم
یکشنبه 14 اسفند 1390 04:16 ب.ظ
hello my sisterداستان اموزنده ای بودوبه ما یاد میداد از تجربیات دیگران استفاده کنیم
یکشنبه 14 اسفند 1390 11:03 ق.ظ
داستان قشنگی بود .
چهارشنبه 10 اسفند 1390 12:47 ب.ظ
slam 0stad
khubin????????
vayyyyyyyyyyyy
kolli up kardin
hamasho khundam

do0seto0n daram
be webe manam biayd
manam upidam
yeki dg az sheraye dadashamo
biayd dg
montazeramaaaaaaaaaa
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :